تبليغاتX
پاواروتی

پاواروتی

چشم ها به اندازه عرض شانه بازه باز لطفا!


ساعت پنج صبحه.
مامان تهران نیست،
بابام تو یکی از اتاق های طبقه بالا خوابه.
سهیل نفیسی داره می خونه.
چراغ مطالعه رو خاموش می کنم،وقت نمازه.
چایی ساز رو می زنم،
صدایی پشت سرم میگه:دختر تو تا حالا بیدار بودی؟
هیچ معلوم هست چیکار می کنی؟
لبخندی می زنم ومیگم:بله قربان،درس می خوندم.
بابا ناراحت و گرفته میگه:
از کی تاحالا"در خدمت روشنفکری"جلال شده درس و مشق شماها؟
در حالی که نپتون رو میاندازم تو لیوان آب جوش میگم:
"در خدمت و خیانت روشنفکری" اسمش اینه بابا جون.
ساعت نزدیکای 9:30 صبحه،پله های کیهان رو دوتا یکی می رم بالا.
این ساختمون قدیمی با اون راه پله های طولانی و تموم نشدنیش...
من و یاد فیلم های مهرجویی می اندازه.
طبقه سوم ام،کسی نیست.
13 آبانه و از بچه های تصویرگر هیچ کس نیومده.
انگار گرد مرده ریخته باشن.
نفس ام بدجور گرفته،هوا سرده،سوز داره.
پنجره چوبی کنار دستم رو باز می کنم.صدای سهیل نفیسی می پیچه تو گوشم.
آروم و زیر لب با خودم میگم:باید بخوابم...یه جوری که دیر پاشم،خیلی دیر.

پ.ن:همه لحظه ها که پانوشت نمی خواهند.هان؟
+ نوشته شده در  ساعت 2:30  توسط سمانه 


از دست خیسم یه قطره آب میریزه رو روغن داغ روی گاز.
صدای جلز و ولزش رو می شنوم،مثل آشپزهایی که سالهاست کارشون همینه ،
بی اعتنا بهش کتلت ها رو می اندازم تو ماهیتابه .
هواکش گاز رو می زنم،با خودم میگم:اینهمه تبلیغ می کنن،
ولی این لعنتی ها هنوزم صدای هلی کوپتر رو می دن.
گوشی تلفن زنگ می خوره،کار دارم پس برنمی دارم...
اونور خط فرزانه است داره جیغ جیغ می کنه و قراره عروسی شب رو می ذاره.
چه ساعتی بریم،چی بپوشیم...آروم زیر لب میگم:الان میگه هر چی می پوشی بپوش فقط صورتی...
که صداش ذهنم رو می دوزه به واقعیت:سمان،هرچی می پوشی بپوش فقط صورتی باشه!
خندم میگیره.
گوشی رو برمی دارم که بگم من کت و...قطع شده.
انقدر کاردارم که دوست دارم هیچ کاری انجام ندم.
مامان تهران نیست،بیشتر از همیشه احساس تنهایی می کنم.
میشینم رو صندلی چوبی تو آشپزخونه،صدای سرخ شدن کتلت ها میگه زندگی جریان داره.
چاییم سرد شده،خالیش می کنم تو ظرفشویی.
در حالی که دارم با کفگیر کتلت ها رو جا به جا می کنم با خودم فکر می کنم:
زهرا تنها دوستی بود که حتی فکرش رو هم نمی کردم به این زودی ازدواج کنه.


پ.ن1:کم کم دارم شبیه آدم هایی میشم که شیوه های آداب معاشرت رو از یاد بردن
+ نوشته شده در  ساعت 23:18  توسط سمانه  | 

مرا کم اما همیشه دوست داشته باش.
این وزن آواز من است.
عشقی که گرم و آتشین است دیری نمی پاید،
من سرمای تو را نمی خواهم،و نه ضعف یا پرخاش تو را.
عشقی که دیر بپاید،آرام و مداوم است.
گویی برای تمام عمر فرصت دارد.



پ.ن1:ایمان جنون الهی بود از نظریونانی ها.
پ.ن2:رویاهایم هنوز هم با من اند مثل کیف پولم.
+ نوشته شده در  ساعت 20:58  توسط سمانه  | 



اوایل عکاسی رو دوست نداشتم.
همیشه یه حس ترس از دوربین همراه من بود.
ولی از اونجایی که همیشه" آنچه از آن می ترسی روزی بر تو چیره می شود"،
صاف افتادم وسط کلاس عکاسی!
استادش رو به اسم می شناختم،وب سایتش رو هم دیده بودم.
یه استاد جوان پرکار با کلی مدال افتخار بر سینه،جدی،خشک و سخت گیر.
خیلی اتفاقی چند تا از دانشجوهاش رو که تو تبریز شاگردش بودند رو تو کافه دیده بودم.
جلسه اول کلاس انتظار همه جور اتفاقی رو داشتم یا بهتر بگم دنبال بهانه برای حذف کلاس بودم.
استاد جدی تر از حد تصور من بود.این یه شیوه قدیمیه برای اینکه بچه ها حساب کار دستشون بیاد.
پس ساکت بودم و فقط گوش می دادم .
استاد بدون مقدمه و بی هوا گفت:دانشجو جماعت یعنی تنبل جماعت!
نه کتابی،نه مجله درست و حسابی،حتی درس هم نمی خونین چه برسه...
شبیه آدم هایی بودم که منتظر یه جرقه اند.
پس بدون اجازه بلند شدم و با اعتماد به نفسی که بعد ها خودم هم ازش تعجب کردم ،
جواب دادم:این عین بی انصافیه، ندیده نشناخته مارک نمی زنن آقای استاد!
از شهروند امروز بگیرین تا حرفه هنرمند و نشان و چه و چه...که ما علامه دهریم و تو خوندن هامون چیزی از اساتید اهل فن کم نداریم که هیچ ...!
استاد لبخند کمرنگی زد و رو به بچه ها پرسید:تو این کلاس چند نفر فقط حرفه هنرمند رو می خونن؟
از کلاس سی و چهار نفری ما،فقط دست های من و رکسانا بالا بود!
حس بدی بود،حق با استاد بود.
از جلسه بعد تا پنج جلسه مونده به پایان ترم دوستهام برام عکاسی می کردند.
اونقدر تو دانشگاه دوست داشتم که جلسه ای سی تا عکس رو جوابگو باشم.
کم کم حس ترس توام با تنبلی جاش رو به ماجراجویی توام با کنجکاوی داد.
اما این وسط دروغ بزرگی که به استاد گفته بودم رو نمی دونستم باید چطور جمع و جور کنم.
پنهان کردن دوربین،نگرفتن عکس،بدتر از همه هفت یا هشت جلسه عکس های بقیه رو نشون دادن!
گفتم،حقیقت رو گفتم،همه حقیقت رو گفتم.
اون ترم تنها چیزی که یاد نگرفتم عکاسی بود و ترس از دوربین هنوز هم گاهی به سراغم میاد.
اما،یاد گرفتم .
زندگی کردن رو یاد گرفتم.

پ.ن:این پست با تمام احترامات تقدیم به استاد مهرداد افسری.
پ.ن2:شاید این پست جان کلام رو نگه اما تشکر یه دانشجو رو حتما می رسونه.
پ.ن۳:عکاس عکس بالا رسول احدی است ."عکس مهراد افسریست"

+ نوشته شده در  ساعت 21:0  توسط سمانه  | 



یه صدا آروم پشت سرم میگه:سمان!
وسط کوچه دانشرام.
هنوز گنبد مسجد خیابان صفی علیشاه معلوم نشده.
سر ظهره و کوچه خلوته.
سرم رو برمی گردونم،کسی نیست.
پشت ساختمون ارشاد یه خونه خیلی بزرگه،احتمالا موزه است.
قدیم ترها با بابا اومدم،ولی این مربوط به خیلی سال پیشه.
شایدم دارم اشتباه می کنم.
ولی،هیچ وقت درش باز نبود.
صدا از اطراف خونه است.
"گاهی فکر می کنم بالاخره یه روز دیوونه می شم!
دیر یا زود،ولی تا قبلش باید زندگی کنم.
و هر روز با خودم می گم امروز وقتشه."
در رو با دستم آروم تکون میدم،بازه!
دل،دل می کنم برم داخل یا نه،جواب منفیه.
منطق عقل به هوای دل می چربه.
صدای اذان میاد.
ساعت مچیم رو نگاه می کنم.
کسی داره ذکر میگه.
اینبار برنمی گردم.ترس رو احساس میکنم.
میشینم رو یکی از طاقچه های دیوارهای خونه.
می زنم زیر گریه.
آبان میگه این صداها بخاطر اون کتابهای به درد نخوریه که می خونم.
می ذارم حرفهاش آروم و بی صدا در من ته نشین شه.

پ.ن:کاش گوش نداشتیم!جاش چهارتا پا داشتیم و دو تا دل!
+ نوشته شده در  ساعت 0:45  توسط سمانه  |