ساعت پنج صبحه.
مامان تهران نیست،
بابام تو یکی از اتاق های طبقه بالا خوابه.
سهیل نفیسی داره می خونه.
چراغ مطالعه رو خاموش می کنم،وقت نمازه.
چایی ساز رو می زنم،
صدایی پشت سرم میگه:دختر تو تا حالا بیدار بودی؟
هیچ معلوم هست چیکار می کنی؟
لبخندی می زنم ومیگم:بله قربان،درس می خوندم.
بابا ناراحت و گرفته میگه:
از کی تاحالا"در خدمت روشنفکری"جلال شده درس و مشق شماها؟
در حالی که نپتون رو میاندازم تو لیوان آب جوش میگم:
"در خدمت و خیانت روشنفکری" اسمش اینه بابا جون.
ساعت نزدیکای 9:30 صبحه،پله های کیهان رو دوتا یکی می رم بالا.
این ساختمون قدیمی با اون راه پله های طولانی و تموم نشدنیش...
من و یاد فیلم های مهرجویی می اندازه.
طبقه سوم ام،کسی نیست.
13 آبانه و از بچه های تصویرگر هیچ کس نیومده.
انگار گرد مرده ریخته باشن.
نفس ام بدجور گرفته،هوا سرده،سوز داره.
پنجره چوبی کنار دستم رو باز می کنم.صدای سهیل نفیسی می پیچه تو گوشم.
آروم و زیر لب با خودم میگم:باید بخوابم...یه جوری که دیر پاشم،خیلی دیر.
پ.ن:همه لحظه ها که پانوشت نمی خواهند.هان؟
+ نوشته شده در ساعت 2:30  توسط سمانه

